Tuesday, March 25, 2003

test!!!

Friday, October 11, 2002

توجه توجه:

اينجانب بخاطر وجود برخي و چندي مشكلات دارم نقل مكان ميكنم.
از اين به بعد ميتونين نوشته هاي منو اينجا بخونين.
در مورد چند تا ديگه از بچه ها هم بايد بگم كه همونجا توضيح ميدم.
واسه كسايي هم كه لط� كردنو تا حالا به من لينك دادن الان لازم نيست آدرسو عوض كنن چند روز ديگه كه لوگوم آماده شد يه د�عه اي به جاي اون لوگو رو بذارن.
اميدوارم كه اونجا ديگه دست از چرند گويي بردارمو درست بنويسم.
پس وعده ديدار ما: http://angelllll17.persianblog.com

قربون همتون
نيلو�ر

Sunday, October 06, 2002

من برگشتم ولي چه برگشتني؟؟ با يه دل پر از غم و ناراحتي.
خيلي دلم گر�ته. چشام همش ميسوزه آخه اشكام ميخوان بريزن ولي جلوشو ميگيرم. ولي مقاومتم كمه.چند بار نتونستم كنترل كنم. دلم نميخواد جلوي ديگران گريه كنم.
حال بابابزرگم اصلا خوب نيست. چند تا عمل داشته الان هم بيمارستان بستريه. مامان نميخواست ما ب�هميم ولي من ناخواسته حر�اشو شنيدم و �هميدم چشه...تو رو خدا واسش دعا كنين.
اين چند روز همش اعصابم خورده.
امتحان حسابانمو گند زدم ،
از يكي از دوستاي خيلي خوبم خبري ندارم . نگرانشم. دلم هم براش تنگ شده.
هاردم شده گردش گاه . هكم كردن. عكسامو از رو هارد برداشتن.ميخوام ويندوزمو عوض كنم ولي طول ميكشه. ممكنه يكي دو روزي شايد هم بيشتر نيام.
از نظراتتون هم ممنون. درسته كه خيلي نظر نميدين ولي همين كه ميام ميبينم تعداد خواننده ها روز به روز بيشتر ميشه خيلي خوشحال ميشم.
ميلاد جون تولدت مبارك. من كدهاي بنر امير رو نداشتم وگرنه حتما اينجا ميذاشتمش. اميدوارم هميشه مو�ق باشي و تولد 100 سالگيتو تبريك بگم.
پس �علا خداحا�ظ �قط تو رو خدا واسه بابابزرگم دعا كنين.....
(شايد به نظر شما اين شعره هيچ ربطي نداشته باشه به صحبتام ولي من هروقت دلم ميگيره قميشي گوش ميدم. اين آهنگو هم خيلي دوست دارم.واسه همين جايگزين آهنگه قبلي كرم.)

...بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده
تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده
بيا تا اومدنت دير نشده
دلها دلگير نشده
تا هنوز �اصلمون جوونه و پير نشده...

Thursday, October 03, 2002

نميدونم تا حالا واستون پيش اومده مجبور شين از دوستاتون واسه يه مدت طولاني خداحا�ظي كنين يا نه ولي اگه نشده اميدوارم كه هيچ وقت پيش نياد
مخصوصا دوستي در دوران دبيرستان كه يه چيز ديگست دل كندن از دوستاي دبيرستاني خيلي سخته.
من امروز خيلي دلم گر�ته الان دارم قميشي گوش ميدم بدتر هم دلم ميگيره.
اولش مثل بقيه مهمونيا مون بود با اينكه معلوم بود بچه ها همه ناراحتن اما هيچ كس به رو خودش نميورد. زديم و رقصيديم و دوباره سيما اون وسط شروع كرد به قر دادن. ما به سيما ميگيم بابا كرم. آخه بدجنس خيلي قشنگ ميرقصه خرداديان كيه؟ باور كنين نميخوام الكي ازش تعري� كنم ولي تا حالا هيچ كسو نديدم به قشنگي سيما برقصه.
وقتي ميخواستيم بريم بچه ها آهنگ اگه يه روز بري س�رو گذاشتن. اول از همه خود ليلا شروع كرد به گريه كردن. واي كه اين ايلناز هاي هاي گريه ميكرد. ايلناز كه شروع كرد ديگه هيچكس طاقت نيورد همه شروع كرديم به گريه كردن.
خدايا چقدر دل كندن از وابستگيها سخته!!!!!!

من يكي دو روزي نيستم اينورا ولي برميگردم.
اين همه تايپ كردم همش پاك شد..........

بابا اين بلوگ اسپوت هم كه پدر ما رو در اورد. الان د�عه سومه كه تمپليته منو پاك كرده. واسه همين نميتونستم بنويسم.
وقتم هم توم شده بود تا شارژش كردمو تمپليتو درست كردم طول كشيد.
نظر نميخوام…نظر بخوره تو سرم… حداقل تو وبلاگاتون بنويسين من همينجا بمونم اين رو به راه ميشه يا اسباب كشي كنم برم پرشين بلوگ؟ بخدا ثواب داره ها… آخه دلم هم نمياد از اينجا دل بكنم ولي اگه قرار باشه تا آخر اذيتم كنه برم پرشين بلوگ كه بهتره.

اين چند روز مدرسه خيلي خنده دار بود. مرديم از بس خنديديم. منم كه ديگه خوش خنده از ترك ديوار هم خندم ميگيره چه برسه به اين كه سوسن جون هم معلممون باشه. كشت ما رو از بس خندوندمون. ولي الان اصلا تعري� كردنم نمياد آخه برعكس امروز خيلي مدرسا غمگين ناك بود.
آخه ايلناز هم قراره بره. امروز همه ناراحت بوديم. خلاصه خيلي سخته من از خداحا�ظي خيلي بدم مياد.
امروز goodbye party هم گر�ته قراره با بچه ها بريم خونشون. بهار ساعت 5 مياد دنبالم بريم واسش يه هديه بگيريم يادگاري.
ليلا هم از هممون قول گر�ت گريه نكنيم تا ايلناز هم ناراحت نشه. ولي مگه ميشه؟؟؟؟ حالا باز من �قط 3 ساله باهاشم اونايي كه 10 ساله باهاشن مگه ميتونن گريه نكنن؟ من كه مطمئنم اول از همه ليلا ميزنه زير گريه…
امروز داشتم �كر ميكردم كه من سال ديگه كهه ميخوام برم چكار كنم؟؟؟؟؟ مگه من ميتونم از اين مدرسه و دوستام دل بكنم؟ هيچكس نميتونه جاي بهار رو واسه من بگيره… ما اگه يه روز همديگه رو نبينيم ( خوب نميبينيم ديگه:d) ولي جدا از شوخي خيلي برام سخته… به بهار قرار گذاشتيم واسه دانشگاه ديگه يكاري كنيم يه جا قبول شيم. پيوند قدرمو بدون. سال آخره ها!!!!!!!!!

Monday, September 30, 2002

آخه دل و دماغي هم واسه نوشتن ميمونه مگه؟؟؟ با اين نظر دادنتون...
گ�تم حالا كه همه هنوز تو حال و هواي مدرسه هستن يه روز مدرسمونو شرح بدم...

امروز صبح دوباره طبق معمول به زور از خواب پاشدم. ولي چكار كنم بازم دير رسيديم مدرسه... ص� هم كه داشتيم از در ورودي همينطور نگاه سنگين معاونمونو تحمل كردم تا رسيدم به ص�و پخش شدم. برنامه تموم شد. معاونه عزيز همراه با مربي پرورشي گرامي جلو ص�حا وايستادن و يكي يكي وضعيت بچه ها رو كنترل كردن. به همه هم ميگ�ت خانم مانتوت كوتاست درستش كن...به من هم كه رسيد مثل هميشه گ�ت ناخنتو بايد كوتاهتر كني( �كر كنم منظورش اينه كه ديگه بايد گوشتشم بكنم!!!) ولي امسال ديگه نتونست از موهام ايراد بگيره آخه پارسال سر موهام انقدر با هم دعوا كرديم آخرشم من پيروز شدم......
ساعت اول �يزيك داريم. دبير �يزيكمون ار اون دبيراييه كه هيچ وقت نتونستن چيزي بهش بگم چون واقعا خانمه...ولي نميدونم چرا سر كلاسش همش چرتم.بغل دستيم هم كه از من بدتره. ميگم بهار من كه چرتم زد تو صدام كن ولي ميبينم خودشم خوابه... ( عطري هم كه ميزنه خواب آوره ديگه بدتر)
سر كلاس دارم به اين �كر ميكنم كه خاك بر سرم...آخه من تو تابستون همش خوردمو خوابيدمو ت�ريح كردم و مسا�رت ر�تمو...همه كار غير از درس. حالا اين ندا من �كر كنم 3 ماه اصلا از تو خونه بيرون نيومده...بابا همه درسا رو خونده. چقدرم حا�ظش خوبه... خط به خط درساي پارسالشو يادشه...
يه مدته خيلي مشكوكه همش ديرتر از معلم مياد سر كلاس. تا زنگ ميخوره هم �وري ميدوه ميره يه جايي. بچه ها ميگن ميره دستشويي قايم ميشه درس ميخونه. آخه از اوناييه كه وقتي درس ميخونه ميخواد كسي ن�همه.
ساعته دومه و ادبيات داريم. وايييييي من هرچقدر بگم عاشق دبير ادبياتومنم شما بازم نميتونين درك كنين. ماهه...خانمه...با معر�ته.. با كلاسه... خوش برخورده در عين حال جديه... مهمتر از همه اينكه با شعوره.
مني كه به ادبيات علاقه اي نداشتم از وقتي اومدم دبيرستان عشقم شده ادبيات. اصلا سر كلاسش آدم مياد رو حال... خسته كننده نيست هي بين درسا بحثاي جالبي ميكنيم واسمون داستانا و حكايتاي خيلي جالبي تعري� ميكنه...خلاصه اينكه منمو اين دبير ادبياتمون...اگه ميدونست چقدر دوسش دارم...
ساعت سوم هم تاريخ داريم... اين يكي ديگه جديده. عينهو مرده هاست. اصلا انگار تو يه دنياي ديگست... صداشم اروممم مثل لالايي. منو بهار كه مرديم از بس خنديديم. انقدر هم كلاس ساكت بود كه هر چند وقت يبار يه چيز �لزي پرت ميكرديم تا يخورده از حال و هواي خودشون بيان بيرون.
خلاصه زنگ خوردو ما طبق معمول آخرين ن�ر در كمال آرامش اومديم بيرون... از صبح كه از كلاس نيومده بودم بيرون تا اومدم همچين آ�تاب خورد تو چشم كه پرت شدم ك� زمين و مايه مسخره ديگران!!!
�ردا شيمي داريم دبير شيميمون مخه بخدا... درسته يه خورده مثل ديوونه هاست ولي همه ميگن نابغه ها از هوش زياد ميزنه به سرشون.( اين كه ميگم مخه جدي ميگما) حالا اون اصلا واسه خودش يه بحث جدا داره كه تو اولين نوشته هام پارسال يخورده در موردش گ�تم...اگه همچين دبيري داشته باشين تا آخره سال خنده هاتون تضمينه...

راستي زهرا هم گ�ت بگم �علا تعميرات داره نميتوه بياد... آبروموبرد ...اين همه تعري�شو كردم!!!

Friday, September 27, 2002

چقدر اين آهنگ جديد معين (گذشته) قشنگه:

مخور غم گذشته،گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته
به �كر آينده باش دلشادو سر زنده باش
به انتظار طلعت خورشيد تابنده باش
عمر كمه ص�ا كن رنج و غمو رها كن
اگه نباشه دريا به قطره اكت�ا كن
قسمت تو همين بوده كه بر سرت گذشته
نكن گلايه از �لك اين كار سرنوشته
عمر كمه ص�ا كن گذشته رو رها كن
اگه نباشه دريا به قطره اكت�ا كن


زنگي شاد است غمگينش مكن

عمر گران ميگذرد خواهي نخواهي
سعي بر آن كن نرود رو به تباهي
مطلب دل را طلب از سوي خدا كن
زانكه بود رحمت او لايتناهي
عمر كمه ص�ا كن گذشته رو رها كن
اگه نباشه دريا به قطره اكت�ا كن



--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستي اون كسي كه ميخواستم معر�ي كنم دوست خوبم زهرا هستش كه امسال هم جاش پيش ما خيلي خاليه...
متاس�انه �علا نميتونه بنويسه چون برچسب نداره( نميدونم كي ميخواد بخره آخه مگه برچسب خريدن هم كاري داره!!!) ولي به زودي شروع ميكنه ...
1 دختر كوچولو هم ازم خواست واسش لينك بدم. منم دادم. برين بخونين نوشته هاشو چون مطمئنم كوچولوترين وبلاگ نويسه!!!

Wednesday, September 25, 2002

اه...اه...اه..اولا اين نظر خواهي بهتر كار ميكرد.
نميدونم اشكال از منه يا همه بلوگ اسپوتيها اين مشكلو دارن.؟!!
امروز بالاخره مدرسه يخورده حال و هواي خودشو پيدا كرد. اونم چطوري؟ خانم يحيوي دبير حسابان كه البته امسال تازه اومده( پارسال خارج از كشور قبول شد الان دوباره برگشت و ما رو از شر خانم شادبهر راحت كرد) تصميم گر�ت يه امتحاني كنه ببينه پايمون تا چه حد قويه!!! اونم از تابع كه من ازش متن�رم!!!
اول كه ندا طبق معمول داوطلبي ر�ت معلوم بود هم حسابي خر زده اومده سر كلاس همه درساي پارسالو يادش بود. وقتي نشست منه بدبختو صدا زد. منم با اين حا�ظم يادم نيست ديشب شام چي خوردم آخه چه جوري ثابت كردن يك به يكو يادم بمونه؟؟!!! البته يه چيزايي جواب دادم تا ضايع نشم.
حالا اين شانس منه ن�ر بعدي كه الهه بود ازش پيدا كردن دامنه ها رو پرسيد كه تنها درس تابع كه دوست داشتم و هميشه يادم بود همونه...
حالا از تمام مثيبتها و ضايع شدنها كه بگذريم اين كولره ديگه حسابي اعصابمونو داغون كرد... خراب شده بود ما هم 2 ساعت تو اين گرما بدون كولر جلو در كلاس عين بدبختا نشسته بوديم:((
2 ساعت بعد دبير شيمي گ�ت برين تو نمازخونه اونجا بدبخت تر بوديم 1 دونه كولر واسه نمازخونه به اون بزرگي تازه همه درو پنجره ها هم باز بود..
ساعت بعد هم حسابان داشتيم كه ر�تيم تو كلاس دوم رياضي. حالا از بدشانس اونجا هم كه ر�تيم كولر خاموش شد:((
آخه ما بريم اقيانوس آرام خشك ميشه!!!!! اينم از امروز مدرسه ما!!!
مثلا نمونه است 2 تا صندلي درست حسابي نداريم. كولرهاشونم مثلا نو كردن!!!
اين عسل دوباره برنامه داره...چقدر دختر شيرينيه من ازش خيلي خوشم مياد...