Friday, August 16, 2002

وقتي كه خداوندگار، جهان را و خورشيدو ماه و ستارگان را و شيرها و كوهها و جنگلها و بالاخرا مرد را آ�ريد به خلقت زن پرداخت.
او گردي ماه ، پيچ و تاب خزندگان، پيچش پيچك ها، لرزش و ارتعاش عل� ها ،سستي ني ها، تازگي و لطا�ت گلها، سبكي برگها، تندي نگاه آهوان، روشني اشعه خورشيد، اشك ابرهاي تيره، ناپايداري باد، ترس خرگوش، غرور طاووس نرمي كرك، سختي الماس، شيريني عسل، درندگي ببر، گرماي آتش، سردي بر�، پرگويي زاغ و صداي كبوتر را يك جا تركيب كرد و از آن زنرا آ�ريد و به مرد داد. روزگار مرد سرشار از خوشبختي شد زيرا كه اكنون او كسي را داشت كه لذت هايش را با او تقسيم كند. با اين همه، پس از مدتي روي به درگاه خداوند آورد و گ�ت:
"خداوندا ! اين موجود را كه به من عطا كردي، زندگي مرا تيره كرده است. دائما وراجي ميكند و تحمل مرا به آخر رسانده است. هرگز مرا تنها نميگذارد. توجه دائمي ميخواهد، بي جهت �رياد ميكشد و هميشه تنبل است. من آمده ام او را پس بدهم."
خداوند،او را پس گر�ت.
اما هشت روز بعد ، مرد به درگاه خدا آمد و گ�ت:
"خداوندا! از وقتي زن ر�ته است زندگي من پوچ و من خالي از زندگي ام. من به ياد مي آورم كه چگونه او بر من مي تابيد. وقتي خورشيد غروب مي كرد و تاريكي اطرا� را �را ميگر�ت، چقدر زندگي من راحت و شيرين بود."
خداوند دوباره زن را به او پس داد.
اما يك ماه بعد ، مرد به خداوند روي آورد و گ�ت:
"خداي من! من قادر به درك او نيستم ولي اين را مي دانم كه زن بيشتر از آنكه سبب خوشبختي من باشد، اسباب رنج و آزار من است."
خداوند پاسخ داد:
"به راه خود رو و آنچه نيك است انجام بده."
مرد اعتراض كنان گ�ت:
"اما من نمي توانم با او زندگي كنم."
و خداوند گ�ت:
"و نه مي تواني بدون او زندگي كني."

بابا عجب بازي بامزه اي بود اين �وتبال امروز. پرسپوليس و منتخب هنرمندان!!! به قول بچه ها گ�تني خوب بازي بود خوووووووووووووووب!
اين امير نوري كه اومد وسط زمين ديگه خيلي باحال شد با اون هيكل قشنگش هي ميدوييد ثوپ پاس ميداد به اين و اون.
خوب هم بازي كردن هنرمندا همش 10 تا گل خوردن:D هر 2 مين يبار هم بازيكن عوض ميكردن.
ولي مهم اين بود كه واسه كمك به زلزله زده ها بازي رو راه انداخته بودن!

راستي اين قضيه مزاحم تل�نيه هم داره خطرناك ميشه كم كم!!! آخه يه چند وقته يه ن�ر هي زنگ ميزنه خونه حر� نميزنه. چند شب پيش هم نص� شب زنگ زده بابا از خواب بيدار شد پرسيده تو چه كار داري هي زنگ ميزني گ�ته ميخوام خ�ت كنم بابام هم كه حسابي عصباني شده ميگه خوب چرا زنگ ميزني ؟ �ردا صبح بيا در خونه ما در خدمتيم:D
بعد هم جالب اينجاست كه از شهرستان زنگ ميزنه!!!!!! من نميدونم مزاحمت چه كي�ي داره كه بخاطرش اينهمه پول تل�ن هم ميدن. ولي به زودي راحت ميشيم چون قراره شماره رو عوض كنيم

Sunday, August 11, 2002

سلام
امروز روز تولدم بود. 20 مرداد. صبح كه از خواب بيدار شدم (صبح كه چه عرض كنم 12 ظهر) شنيدم كه زن دايي جانم هم بالاخره زاييد . و يه دختر ديگه هم تو خونوادمون متولد شد. ولي حال كردم سوگند (دختر دايي تازه متولد شده)روز تولد من اومد آخه زن داييم به شوخي گ�ته بود اگه ميدونستم تو هم مردادي هستم يكاري ميكردم يه ماه ديگه بياد. نگو روزشم يكي شد!!!:D
خلاصه از صبح هرچي منتظر شدم ديدم نه بابا مثل اينكه هيچكي يادش نيست 16 سال پيش تو يه همچين روزي من بد بخت به دنيا اومدم.:(( بعد از ظهري اومدم يه سر رو شبكه گ�تم لااقل دوستاي اينترنتيم شايد يادشون باشه ديدم نه يايا خبري نيست:((
ساعت 8 شب مامان گ�ت زهرا و �اطمه دارن ميان اينجا. گ�تم خوب اين كه عجيب نيست اونا هميشه اينجا تلپن. نيم ساعت بعدگ�ت: مامان لباساتوعوض كن مهگل و علي دارن ميان . منم گ�تم چشم ولي هنوز حالم گر�ته بود. بعد ديدم نادي داره با �يلم و دوربين عكاسي و �يلم برداري و اينا ور ميره گ�تم نادي چه خبره ؟ گ�ت هيچي امشب كه زهرا اينا اينجان حالا كه ديگه روزاي آخره و دارن اسباب كشي ميكنن و ميرن ميخوايم چند تا عكس يادگاري داشته باشيم.
ربع ساعت بعد زنگ خونه رو زدن و اومدن . ميخوام برم تو اتاق نميذارن!!!!!! بابا منم.....ــ نميشه بياي تو دارم لباس عوض ميكنم....اومد بيرون..ــ تو كه لباستو عوض نكردي!!...ــمنصر� شدم:D ...!!!!!!!!!!!
آخه هر آدم خري كه بود مي�هميد بابا يه خبرايي هست ولي منه خر.....بعد اومدم تو اتاق پشت كامپيوتر..پس چرا چراغهاي هال رو خاموش كردن؟!!!....ر�تم بيرون....چند تا �ش�شه و يه دوربين �يلم برداري طر� من!!! اين كه كيك تولده!!! اين كادوها واسه كين؟!!! پس يادتون نر�ته بود؟!!!!!!!
خلاصه خيلي خوشحال شدم. حسابي با بچه ها حال كرديم ديگه...يه عروسكاي خوشگلي هم واسم اورده بودن:D
آخر شب كه اومدم رو شبكه ديدم نه بابا دوستام اينجا هم منو �راموش نكردن كلي ذوق كردم!
خلاصه از همه ممنون روز خوبي داشتم!